X
تبلیغات
خودم و خودم
خودم و خودم
حیاط خلوت زندگی شلوغ من ، یخورده احساس ، یه عااااالمه تنهایی 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

امشب دوست دارم  غم انگیز ترین و دردناک ترین و عاشقانه ترین رمان دنیا رو بخونم و خط به خط ، برگ به برگ اشک بریزم...................

باز همون غم ....که هیچوقت عاشق نبودم...هیچوقت به خاطر عشق نبخشیدم... هیچوقت دیوونه ی کسی نبودم...هیچوقت هیچ زشتی به چشمم زیبا نبوده...

من می خوام عاشق شم... اما درست مثل یه آدم افلیج دست و دلم به عشق نمی ره.... فرار می کنم حتی...

میدونم که اگه کسی رو بپذیرم دیوونش می شم.... وابستش می شم.... همه دنیام می شه... مثل مادرم که از همه مردای دنیا انگار فقط یه چهره و یه صدا رو میشناسه .....

می ترسم... می ترسم ... می ترسم... می ترسم.... می ترسم.... از تنهایی می ترسم... از تنهایی بعد از وابستگی می ترسم... دیدم آدما رو وقتی که عاشق میشن... خیلی چیزا براشون عوض میشه... عشقشون که نباشه می میرن....ظاهرن زندن اما در واقع میمیرن با عشقشون...

من حسرت این حسا رو خوردم همیشه...همیشه....... و همیشه هم ازش ترسیدم..........

من چمه خدا؟..........................................................................................

حافظ نوشت :

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی... دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی....

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو... ساقیا جام می ام ده تا بیاسایم دمی....

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت... صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی...

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست... عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی...

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست...رهروی باید جهان سوزی ، نه خامی، بی غمی..(منو میگه ها)

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست...ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی.......................

گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق...کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی..................

............................................................................................................................

این شعر رو با صدای استاد شجریان بشنوید حسش خیلی متفاوته..... پیشنهاد می کنم...

راستی ... درود فراوان بر شما...


[ یکشنبه 12 خرداد1392 ] [ 1:30 ] [ April ]
دروووووودددد به خودم...به قندک میرزای عزیز که تولدشم بود و من نرسیدم تبریک بگممممم...به آقا مهران دوست جدیدم... به رها که نیست :|...بازم به خودم!!!

این روزا سخت درگیر یه سری کار هستم که بعضیاش حتی یه ذره هم ربطی به اون یکی نداره... در واقع یعنی علاوه بر برنامه های خودم یه کار جدیدی رو هم دارم انجام میدم... خیلی جذابه... در واقع یه آرزومه که هست شده... امیدوارم بتونم به نتیجه برسونمش... من تلاشم رو می کنم... دیگه نتیجش با خداست...

الانم که دارم این تکست رو می نویسم دیر وقته...2 شب... اما نتونستم به مناسبت تولد خودم و جناب قندک نیام :) البته تاخیر داشتم اما به هر حال اومدم... این روزا همه کارام به هم گیر می کنن... باید برنامه هام رو آپدیت کنم که بعد این برسم به همه کارم...

برای همه دوستای خوبم تندرستی و آرامش آرزو می کنم... من رو ببخشید که دیر بهتون سر می زنم...

به مناسبت تولدم :

از وقتی خودم و زندگیم رو یادمه دارم میگردم دنبال چیزی که نمیدونم چیه!!

یه شعری هس که میگه تو دوری از برم دل در برم نیست...من خودِ این مفهومم...دققققیقا خود این مفهوم تو من جریان داشته از وقتی خودمو شناختم...  اما بعدش که میگه هوای دیگری اندر سرم نیست دیگه من نیستم!!... هزار هوای دیگر اندر سرم هسسسسست!... شاید اون خیال اصلی هم قاطیش باشه اما من نشناسمش...!!! اصلا شاید جامع همه ی این فکرای پراکنده باشه... شاید اصلا خود منم چیزی که دارم دنبالش می گردم...

هیچی به اندازه کافی جذاب نیست...هیچی روحمو سیر نمی کنه... چی رو گم کردم من که این همه درگیرشم؟......................................................................................................

 از جوونی پر شور و آشوب بیزار شدم... الان تو این سن حس می کنم ثبات  پیری باید جالب تر باشه...اما باز یه چیزی می ترسوندم... اینکه مبادا اون موقع هم پیداش نکرده باشم..............

دستم از گور بیرون می مونه.......................................................................................


[ شنبه 28 اردیبهشت1392 ] [ 2:17 ] [ April ]

درووووود فراوان.....

حالتون چطوره؟؟ خوب هستید ؟؟؟ همه چی خوبه؟ دماغا چاقه؟؟ همه چی سر جاشه؟... امیدوارم اینطور باشه...

خیییییییل وقته که نیومدم و چیزی ننوشتم.... گمم تو خودم... آدم وقتی گمه نمی تونه چیزی پیدا کنه برا گفتن... همه چی تاریک به نظر می رسه... همه ی رنگا تاریک و دلگیر به نظر میان... همه چی ناشناختست... همه چی اونجوریه که تا حالا ندیدی...تا حالا حس نکردی...همه چی نا آشناست...

گمم چون نخواستم مثل همه پیرو باشم... می خوام راه خودم رو پیدا کنم... می خوام قانون خودم رو بنویسم... تصور خودم از پیشامدا و پسآمدای اطرافم رو بنویسم و نتیجه بگیرم...

توجه کردم و دیدم اغلب می خوایم پیرو باشیم نه پیشرو و رهبر... به این دلیل ساده و در عین حال پیچیده که ما از فکر کردن فرار می کنیم... چون کار سختیه...مهمترین و ظریف ترین کاریه که یه آدم تو همه ی عمرش انجام میده...و همینطور خیلی دردناکه... چون اگه حین همین کار فکر کردن به این نتیجه برسیم که فلان کار که عمری به انجامش اصرار داشتیم خیلی بی بن و اساس بوده و باید ترکش کنیم، کل زندگیمون تا اون لحظه می ره زیر سوال و ما از خودمون بدمون میاد... ما "می ترسیم" از اینکه بهمون انگ نادون بودن و نفهمیدن و ندونستن بخوره... و به همه ی این دلایل به انجام دوباره و صد باره ی اشتباهامون هی اصرار می کنیم... هی تکرارش می کنیم... و هرگز راضی نمی شیم که کمی از خودمون مایه بذاریم برا رفعش... قدر نوک سوزن ذوق و خلاقیت نداریم که بخوایم چیز نو خلق کنیم یا به خودمون تزریق کنیم... حداقل چیزای به درد نخور و کهنه رو بریزیم دور که یخورده دیدمون بازتر بشه...

حتی همین الان که اینا رو دارم می نویسم هم از تغییری که قراره تو زندگیم اتفاق بیفته می ترسم... از هر چیز غیر قابل پیش بینی می ترسم... می ترسیم... اما می دونم که به امتحانش می ارزه.... اگه می گم می ارزه دلیل دارم براش....که براتون میگم...

یه سال دیگه گذشت...و خیلی تند این اتفاق افتاد... می دونم که حدود 50 سال یا پنجاه و اندی سال دیگه که به لحظه ی آخرم نزدیک میشم هم همینو خواهم گفت...خیلی تند اتفاق افتاد... مثل چشم بر هم زدنی بود... انتظارشو نداشتم...

امسال غیر از همه ی اتفاقای تکراری زندگیم یه اتفاق جالبی هم افتاد برام که فقط خونوادم و چنتا فامیل خیلی نزدیکم ازش خبر دارن... من داشتم می مردم!...بله به همین سادگی که الان دارید می خونیدش.... به یه جور آنفلوانزای عجیبی دچار شدم که چند نفر رو هم از پا دراورد...و من رو هم تا اون آخراش برد و برگردوند!... خیلی احمقانه و ساده و راحت ومزحک و بی معنی داشتم می مردم... یادمه که یه لحظه (احتمالا قبل از بیهوشیم بوده) چشمم رو باز کردم و خودم رو آرومِ آروم حس کردم... چن لحظه ساکت بودم و به خاطراتم فکر می کردم... فقط خوباش یادم بود... هیچی رو اطرافم حس نمی کردم...بعد انگار صدای خودم رو تو گوش خودم شنیدم که گفت : " چقدر وقتم کم بود...." لبخند میزدم!... بعدشم فقظ یادمه که یه قطره اشک از گوشه چشمم داغ داغ تا کنار گوشم اومد پایین... انقدر تب داشتم که اشکم مثل آتیش بود رو صورتم... چند لحظه بعدش رو دیگه اصلا یادم نیست چی شد...

آرامشی رو حس کردم تو اون لحظه که به همه ی عمرم حس نکرده بودم.... زیبا ترین لحظه ی زندگیم بود تا این لحظه... کاش مرگم همینقدر بی درد و با آرامش باشه....بعد ازون هر وقت یاد خودم می افتم برا خودم همونطور مردن رو آرزو می کنم...نعمت بسسسسیار بزرگیه...

نکته می دونید کجاست؟.... من حدود 3 ساعت بعد از اولین سرگیجه م رفتم درمونگاه و آمپول و دارو و همه چی بهم تزریق کردن!... اگه فقط یه روز دیرتر رفته بودم الان دیگه اینجا نبودم که اینا رو بنویسم... باورتون می شه؟؟؟.... به همین سادگی... به همین مزخرفی... مثل مرد هم محلیمون که سرطان 2 ماهه کارش رو ساخت..!! البته به قول مادرم عمرم به دنیا بوده و در هر حال نمی مردم!!! اما از لحاظ علمی همینی می شد که گفتم.... و الان تبدیل شدم بودم به یه کپه خاک و داشتم تو تن درختا و علفای هرز قبرستون بالا می رفتم... بله... این حقیقت محضه...

بعد ازون اتفاق انگار تو مغزم جریان تازه ای شکل گرفت... من همیشه حساسیتای خاص خودم رو داشتم... اغلب ساده از کنار اتفاقی رد نمی شدم.... اما با این اتفاقی که افتاد بیشتر به این قضیه فکر کردم که وقتم خیلی کمه و چیزای زیادی هست که هنوز کشف نکردم و نمی دونم... تنها جذابیت این دنیا هم همین فکرا و جاهای ناشناختشه... ادیان... اندیشه ها... مردم... فرهنگا... منظره های متفاوت.... حتی پول و کار... همه چی رو باید داشت.... ندونستن و نفهمیدن شاید درد و زحمت رو کمتر کنه و تن رو آسوده تر نگه داره اما دونستن و شناختنه که هنره.... ظرافت داره.... آخرشم این بدن رو باید به هر شکلی که باشه بندازیم دور.... پس باید ازش استفاده کرد... تا لذتای بزرگتری رو که روحمون تشنشونه بدست بیاریم...

ما اومدنمون دست خودمون نیست...و رفتنمون هم... و با اتفاقی که افتاد متوجه شدم که حتی رو فردا هم نمیشه حساب کرد.... لذت ببرید.... از همه چی استفاده کنید... غذاهای ناشناخته رو حتی با یه ناخنک هم شده امتحان کنید... مطالعه کنید... نترسید ازینکه خودتون باشید... تو تخصصتون اول باشید... مهم باشید.... محترم باشید... خوب باشید... شیطنت کنید... بخندید... برقصید...برقصید....برقصید... نذارید چیزی به صورت محض مشغولتون کنه.... همه چی رو امتحان کنید.... البته خوباشوهاااااا..... به خودتون الکی آسیب نرسونید... غذای سالم بخورید... فست فود کمتر بخورید یا اصلا نخورید... زنده باشید و زندگی کنید... عمرمون خیلی کوتاهه.... در مقایسه با عمر زمین و زمان ، عمر ما تقریبا قابل چشم پوشیه...

من قبلنم اینا رو می گفتم اما الان حالی که دارم خیلی متفاوته از قبل... احتمالا دلیل این که اکثر آدمای بزرگ میگن وقت کمه و مرگتون رو همیشه به خاطر داشته باشید، همین حاله بوده...(البته این معنیش این نیست که من آدم بزرگی هستم K)

امیدوارم سال خوب و مفیدی پیش رو داشته باشیم....هم من و هم همه ی شما که این متن رو می خونید...

نمی دونم بار دیگه که بیام و آپ کنم کی میشه... خدا نگهدار همه....

پ . ن : هر چیزی که تو این دنیا اتفاق می افته قبلش اسبابش جایی مهیا شده... در واقع هر بلایی که سر کسی میاد و همینطور هر اتفاق خوبی که براش می افته دلیلش پندار و کردار و گفتار خودش هستش...

حتی بدبختی که الان ملت ما هم دارن متحمل میشن هم شامل همین قانون میشه...

هرکی که پا فشاری و اصرار زیااااااد رو عقیده و اشتباهش کنه و ازش دفاع کنه و دیگران رو به خاطر خواسته ی ناحق و نابجاش آزار بده و مجبور به پذیرششون کنه(هرچی هم که باشه و هرچقدرم براش ارزشمند باشه) روزی می رسه براش که خودش از کسانی می شه که مقابل اون عقیده قد علم می کنه و به خودش هم حتی ناسزا می گه... یا از کسانی میشه که همون عقیده چوب میشه و میره تو حلقشون...ممکنه که حفظ ظاهر کنه اما از تو داغوووونه...اینکه من به یه چیزی معتقدم دلیل نمیشه که همه ی آدمای دنیا بهش معتقد باشن... کی تضمین می کنه که 100% یه فکر درسته؟؟...اصلن همچین کسی وجود نداره.... احمقانه ترین و خنده دارترین کار تو این دنیا جانب داری سرسختانه از یه فکر یا رفتار هستش... تا همین الانم اشتباه بودن خیلی از نظریه ها و عقاید آدمهای پیشین اثبات شده... ما هم مثل اوناییم... پس باید به هم و فکر هم حترام بذاریم...از کجا معلوم که رقیبمون درست نگه؟... اونم مثل ماست و برای عقایدش دلایل منطقی داره... در غیر این صورت اونم دقیقا مثل ما فکر می کرد و می شد هم کیش و هم فکر ما......اونایی که موفقن و سالم و شاد هم هستن بیشترشون آدمایی نرمال و با فکری پویا هستن که جای اینکه یک عمر تو جنگ و ناسازگاری باشن، بسیار هوشمندانه می پذیرن که همه ی عقاید محترمن و برای زندگی جمعی موفق باید دنبال نقطه های اشتراک بود نه به دنبال کوچیکترین فرصتی برای تحقیر و تهدید مخالفا و بزرگنمایی چیزایی که از نظر خودشون اشتباه محض و از نظر عده ای دیگه درستی محضه یا برعکس...
زور و فشار عواقب وحشتناکی داره تو زندگیمون... ما زور میگیم و نهایتا زور هم می شنویم...درک این موضوع فقط یه ذره حواس جمع می خواد که متاسفانه اکثرن ندارن... یا مثل من خیلی دیر و بعد از بروز فاجعه متوجه می شن....خودِ من اشتباهای زیادی انجام می دم که بعد از مدتی که دچار برآیندش می شم نمی فهمم که از کجا خوردم.... ما فراموشکاریم....... اما کسی یا چیزی هست که حافظش شششششدیدا خوبه... با هم مهربون باید باشیم... همه چی با مهر و مدارا قشنگتر میشه... بپذیریم که ما عقل کل نیستیم و همه چی رو نمی دونیم.... آدمایی که فکر می کنن همه چی رو می دونن در واقع هیچ نمی دونن....


[ شنبه 3 فروردین1392 ] [ 14:11 ] [ April ]

سلااااااااااااااام دوستای خوب و مهربونم.... امیدوارم همه سالم و "دل آرام " باشید !

یه استاد فیزیک که همه ی دانشکده علوم پایه دوسش داشتن و میشناختنش می گفت : همیشه از خدا فقط یه چیز رو بخواید "آرامش "  میگفت من رفتم مکه و برگشتم و فقط یه دعا کردم برای خودم "خدایا تو زندگیم بهم آرامش بده " من اون موقع دقیق دلیلش رو متوجه نمی شدم اما الان که بهش فکر می کنم می بینم هوشمندانه ترین دعایی که تا به حال شنیدم بوده. "آرمش ". وقتی آرامش می خواید یعنی چی؟ یعنی سالم هستید و عزیزانتون هم سالم هستن. یعنی شغل خوب دارید یا ازش راضی هستید. یعنی تلاش می کنید و موفق هم هستید و احساس بی خاصیت بودن نمی کنید. یعنی حرص نمی خورید . یعنی محیطتون مساعده و عامل خارجی که  آزارتون بده یا تحریکتون کنه  اطرافتون نیست... یعنی هیچی نمی ترسوندتون...  و اون استاد می گفت از وقتی از سفر حج برگشته همیشه آرامش قلبی داشته و هییییچ مشکلی پیش نیومده براش... خوش به حالش با این اطمینان قلبی که داشت.....

دیروز داشتم به برادرم که جدیدا اونم وارد بحثای من و خواهرم شده می گفتم که یه وقتایی باید آدم دلش به جایی قرص باشه تا بتونه ادامه بده...حتی اگه به نظرش منطقی نیاد و شبیه به خرافه باشه... چون یه جاهایی واقعا دیگه کاری از کسی ساخته نیست... مخصوصا تو مسایل روحی.. آدم یهو به بن بست می رسه... اما وقتی اونجا یه ریسمانی ، نردبونی ، چیزی از آسمون بیاد پایین تو از اون بن بست فرار می کنی... هیچوقت خدا رو از خودتون نگیرید... دعا کنید...زیاد دعا کنید... بالاخره یه جایی ترتیب اثر داده می شه!... به این یه لحظم شک نکنید... کار زشت هم نکنید... چون اونم تو کائنات و پیش خدا گم نمی شه و یه راااااااست برمی گرده پیش خودتون... (من باید روحانی می شدم ... نه؟؟؟؟)

حالا اگه بدونید من چرا این حرفا رو میزنم خیلی جالب تر می شه براتون!!!... من انننننننقده اشتباهای بزرگ مرتکب شدم و می شم که هی چپ و راست با خودم و بقیه صحبت می کنم و ازین حرفای پند آمیز میزنم بلکه هم از روی شرم و خجالت از نصیحتای خودمم که شده اصلاح بشم!!!...در واقع همه ی حرفایی که به همه میگم تذکر ضمنی به خودمه و دیگر هییییچ... بعضی وقتا میدونم یه کاری درست نیست هاااااااا، باز انجامش میدم... از اینش ناراحتم که من که می دونم اون رفتارم بده مطمئنا خیییییییلی بیشتر از اونی که ندونسته اون کار رو انجام میده مجازات می شم... می ترسم از این... بیشتر از مرگ...خیلی بیشتر از مرگ...

می گن فقط بعضی از آدما هدایت می شن...فقط بعضیا.. و فقط اونایی هم که خدا خیییییلی بخواد بهشون لطف کنه...... من این رو خوب می فهمم... مخصوصا در مورد خودم... یه وقتایی میگم نکنه خدا دوسم نداره... اما باز که بیشتر فکر می کنم می بینم خیییییل زیاد  بهم مهربونی کرده... پدر خوبم...مادر خوبم..خواهر خوبم... برادر خوبم... همه چیزای خوب دیگه ای که دارم و دارم ازشون لذت می برم... پس نباید زیادم ازم بدش بیاد... مشکل از خودمه... خود خود من... منی که می دونم و می فهمم اما باز...

پ . ن بی ربط : سر سفره ناهار یه لحظه خواستم تلویزیون روشن کنم که دیدم داره یه روحانی نشون میده...هی عوض کردم شبکه ها رو دیدم باز همون قصه ی تکراری صدا و سیماست.. خلاصه خاموش کردم و...مادرم که زن شدییییییدا معنقدیه ناراحت شد ازم... داشتم با مادرم در مورد قاطی شدن دین و سیاست حرف میزدم که گفت (به گیلکی) : ببین دختر.. یه زمانی بود همین آقایونی که الان دیدی(کلا قشر روحانیون) گردنشون از چوب کبریت باریک تر بود و انقدر بهشون بد می گذشت و ظلم می شد که یه دونه آدم چاق توشون نمی دیدی مگه اینکه مشکل ژنتیکی داشت!!! اما الان برعکس شده ...دوره ی ایناست و تا یه مدت هیچکدومشون لاغر نیست مگه اینکه مشکل ژنتیکی داشته باشه!!! و دوران همینطور عوض میشه و آدما جای هم رو می گیرن و همینطور تا آخر...دنیا به شیوه ی نویی نمی گرده هیچوقت...یه داستان تکراریه... تو به زندگیت بچسب و لذت ببر...سیاست کثیفه!!!

با اینکه تحصیلات خاصی هم نداره اما انقدر حرفش برام جالب بود که اصلا یه جورایی جهان بینیم رو عوض کرد!...مادرم همیشه طنز پنهان و جالبی تو حرفاش هست... من هنوز نفهمیدم ازشون دفاع کرد یا زیر سوال بردشون با این حرفاش... (قصدش دفاع بود!!!)

[ پنجشنبه 6 مهر1391 ] [ 2:24 ] [ April ]

سلااااااام عزیزان جان خوانندگان محترم وبلاگم....

قبل از همه چیز به همه ی دوستای آذریم و مخصوصا آذربایجانیم که تعدادشونم زیاده و عموم مردم کشورم تسلیت میگم...امیدوارم هیچوقت این مصیبت براشون تکرار نشه... که متاسفانه باید عرض کنم که با زیرساخت های صنعت ساختمانی که کشور ما داره هززززززار بار دیگه هم تکرار میشه و باز هم هیشکی کاری انجام نمیده...

به همین مناسبت میخوام کلا یه چیزایی بنویسم که از بعد زلزله بم تا الان قلمبه شده تو دلم و داره هر روز حالمو بدتر میکنه...

بعضی وقتا حس میکنم بلند ترین فریادها روی بلند ترین کوه و عمیق ترین آه هام نمیتونه عمق دردمو نشون بده.... الانم یکی از همون بعضی وقتاست!... به محض شنیدن خبر زلزله آذربایجان که خیلی سریع هم تموم شد و دیگه حرفی ازش نشد(!) به دوستام که آذربایجان زندگی میکنن زنگ زدم...خدا رو شکر براشون اتفاقی نیفتاده بود...اما همشون از وضع بد روستاها و خونه هایی میگفتن که قبل زلزله هم بیشتر به آواره و خرابه شبیه بودن تا خونه!!...... من خودم اطراف اردبیل ازینا دیدم... کلا کم نیستن ازین دست سازه ها تو مملکتمون.... یکی نیست به این مسئولین امر بگه آخه شما بیمارید...عقده حقارت و خودشیرینی دارید...خود آزارید...چتونه که سرمایه مملکتو میریزید تو شکم این و اون؟...چرا نمیارید این سرمایه رو خرج خود ملت کنید با این وضعی که خودتون درست کردید براش....والا اگه نصفشم تو خود مملکت صرف بشه کلی مشکل حل میشه... اون منافع هرگز ندیده و نشنیده که شما دارید ازش حرف میزنید و به بهونش( و در اصل صرفا برای حفظ خودتون و دوستانتون) به شرق و غرب و شمال دارید خرجی میدید به درد هیییییچ جای این مملکت نمیخوره....ملت رفاه میخوان... امنیت میخوان... سر پناه و جون پناه میخوان....خوب اگه این خونه ها خونه بودن که این گند بالا نمی اومد که...تو بم هم دقیقا همین اتفاق افتاد...مردم از زور نداری و بیچارگی و فقر 4تا دونه آجر رو هم گذاشتن برا خودشون سرپناه درست کردن... بنده به عنوان یه عضو تازه وارد جامعه مهندسین عمران خدمتتون عرض میکنم که این هممممه تکنولوژی ساخت سازه و نظریه و آیین نامه وقتی پول نباشه برا اجراش و امکاناتش موجود نباشه "مفت" نمی ارزه... اصلا یکی نیس بگه برا چی هرسال و بلکه هم هر ماه کنفرانس و کلاس و جلسه برگزار میکنن با عنوان "مقاوم سازی لرزه ای ، اجرای ساختمان مقاوم در برابر زلزله، تبیین آیین نامه های لرزه ای و ..."...؟وقتی دردی از کسی قرار نیست دوا بشه چرا پول ملت رو خرج این بازیای مسخرتون میکنید؟ جز اینه که همش یه جور شو تبلیغاتی و از سر وا کردن مسئولیت و تفریح برا خودشونه و یه عده که از کنارش سود می برن....؟ انقد ازین کارای احمقانه ی صد من یه غاز دیدم که هیچی رو باور نمیکنم.... یعنی یکی تو این مملکت نیس که دلش قد یه سر سوزن برا هم زبوناش و هم خوناش و هم وطناش بسوزه؟.......... میگم خدا....... خود تو هستی الان؟.....

پ . ن : ما یه استادی داریم ابله...از سه تا جملش 3 تاش یا دروغه یا انقد احمقانست که قبولش سخته... همین دیروز پریروزا داشت میگفت فلانی و فلانی کتاب نوشتن به چه قطوری، و توش چندین نطریه برای براندازی نرم کشور ما نوشتن!...میگفت همه دنیا بسیج شدن که ما رو بر اندازن!...این همه کشمکش و آشوب که هر روزم داره بیشتر میشه ناشی از کارهای همین نظریه پردازانه........ یکی نیس بهش بگه آخه بی شعور....گوسسسسسفند(بلا نسبت گوسفند).... با این گندایی که شما از دیرباز زدید به مملکت دیگه اصلا نیاز به عامل خارجی برا شوراندن مردم هست آیا؟؟؟...تا کی می خواید فرا فکنی کنید و عوض عزل آدمای بی سواد و بی خاصیت که جز ندونم کاری و شعارای پوچ هییییچ نکردن و به دلیل عدم صلاحیتشون نمیتونن هم که انجام بدن، فحش و مرگ و لعن نثار دشمنایی کنید که خودتونم میدونید که با همه ضعفشون چققققققققدر از شما جلوترن.... چرا و چی رو دارید پنهون می کنید؟ تورمی که همه با پوست تنشون دارن حس میکنن وقتی نزدیک 40 % هست میگید 23 % که چی بشه؟ والا این آدمای بی سوادم اگه با انگشتشون حساب کنن میفهمن دارید مثل ....دروغ میگید... نرخ بیکاری که کلا طنزه...

کیه که بدش بیاد کشورش همیشه تو آرامش و ثبات باشه؟... اما به چه قیمتی؟....

انکار مشکلات هیچوقت منجر به حلشون نمیشه... چیزی که از داخل  داره میگنده آخرش یه جایی سر باز میکنه و اونوقت دیگه خیلی دیره... این ظاهر سازیا فقط کار رو بدتر میکنه... متاسفانه مردم هم به ظاهر سازی وظاهر بینی عادت کردن ..............من هیچوقت نه مخالف این حکومت بودم نه عناد با خدا دارم(اصلا سنم به این چیزا قد نمیده!)اما خوب میدونم که کارای احمقانه ای که عده ای به اسم خدا انجام میدن داره مردم رو نسبت به خود خدا و دینش هم بد بین میکنه(پشتوانه ای که اصل این انقلاب "به اسم " اون انجام شد).... بعضی وقتا شک می کنم که خدا واقعا داره صدای ما رو میشنوه یا نه.... اصلا من مسلمون کاملی نباشم...که نیستم...یعنی نصف این مردم هم مسلمون نیستن که خدا ازین بدبختی که چننننندین قرنه گریبانشون رو گرفته نجاتشون بده؟.... اصن موندم تو این....

[ سه شنبه 24 مرداد1391 ] [ 20:0 ] [ April ]
سلااااااااااااام..... سلامی به داغی آفتاب تابستون و به خنکی کولر و به خنثایی پنکه!

خوبید همگی؟...خوب معلومه که خوبید...تابستونه هااااااا...اصلا اسمش ناخوداگاه یه جور خوشی میده به همه... شایدم فقط به یه عده ای... چون الان یه دو سه سالی هست که دیگه مثل قبل وقتی قراره تابستون شه یا اصلا هر روز تعطیل دیگه ، حالم زیاد دگرگون نمیشه....شاید عده ی زیادی اینجوری باشن اصلا... اصلا چند سالی هست که همممممه چی عوض شده...فکر کنم فقط خداست که ثابت مونده تو این تغییر و تحولات.... البته فکر کنم!..........

این روزایی که گذشت امتحان داشتم.... آی گند زدم...آی گند زدم!!..... اما الان فقققط این مهمه که تموم شد! تموم شد و من خلاص شدم!!  ته ته تهش اینه که 2 تا رو بیفتم و پاییز بردارم و دی ماه امتحان بدم!!!!تابستونم در هر حال نابود میشه چون دوتا پروژه هام رو گذاشتم تابستون بردارم... تو این گرمی ناجور...هرچند...یه مدتیه که اینجا همش باورن میباره و سیلاب همه جا رو ویرون میکنه ...اما دو –سه روزیه که آفتاب و گرما امونمون رو بریده...

خوبید شما؟ من واقعا از دوستان معذرت میخوام که یهو رفتم و پیدام نشد... خیلی روزای بدی بودن...یه مدت که پشت سر هم امتحان داشتم بعدش که یه پروژم بود...بعدش مامانم پاش درد گرفت...بعدش خودم درگیر کارا و برنامه های تابستون(طراحی و ورزش)و یه وقتایی هم تفریح بودم....خلاصه اینکه اوضاع قاراشمیشی بود اصلا... بعله.....

از دوستانم هم خیلی خیلی ممنونم که محبت داشتن و به یادم بودن....مخصوصا قندک میرزای عزیزم و آقا سلیمان محترم و فرزانه خانوم گل....

چندین وقت پیش تولد وبلاگم بود! وقتی یادم میاد سال قبل چجوری شد که این وبلاگ رو باز کردم بیشتر به جریان تکامل آدما معتقد می شم.... فکرای سوژه خنده ای تو سرم بود که الان اثری ازش نیست(و از گفتنش هم اکیدا خودداری می کنم!)... ما آدما تا لحظه ی مرگ همینطور همش تغییر می کنیم تا تهش که بمیریم....البته من تصور میکنم برا اینکه بهشت و برزخ و جهنم برامون خسته کننده نباشه یه چیزایی رو هم احتمالا اونجاها متوجه میشیم!... مثلا اونجاس که میفهمیم واقعیت اوضاع جاری و همه اتفاقای پیشین و شعارای داده شده و بعد به یه ور گرفته نشده چی بوده... یا وقایع تاریخی که هرگز ندیدیم و نشنیدیم و حتی یه جور دیگه شنیدیم عینا خودشو نشونمون میدن اونجا.... دوست و دشمن واقعیمون رو اونجا میشناسیم ... یا میفهمیم که چه درصد از کاری که فکر میکردیم خیره باعث شر و فساد شده وداشتیم تو همین دنیا تاوان میدادیم و نمی فهمیدیم....یا مثلا اونجاس که میفهمیم یه من ماست چند من کره داره دقیقا.......! اما حیف که دیگه اون وقت تو  این دنیا نیستیم که دست به افساد فی الارض بزنیم و شورش کنیم و بزنیم همه چی رو داغون و دگرگون کنیم.... بعله......... خلاصه اینکه تولد وبلاگم رو بهش تبریک می گم...! امیدوارم هر پستش پربارتر از پست پیشین باشه و هززززززار سال هم موندگار شه!!!

پ . ن : ملت یه مدت گوجه و نون و میوه رو از دور زیارت میکردن حالا مرغ رو! یه مدت دیگه قوت غالب مملکت میشه گشنه پلو بی مخلفات.... اگه تامین غذا و رفاه کار دولت و کلا مسئولین امر نیست پس غیر از اختلاص و رشوه خواری چه غلطی باید بکنن پشت اون میزای گرم و  نرم؟(برا سرگرمی و درومدن از تکرار و تکرر)!....خدا بهشون رحم کرده یه ملت گوسفند گیرشون اومده که وقتی بعد از گرون شدن مرغ یهو از مضرات خوردنش صحبت میکنن، همه یک کلاغ چل کلاغ میکنن و کمک می کنن به پاک کردن صورت مساله....البته شاید این شایعه پراکنی ها نقشه بابا و مامانای خودمون بوده برا فرار از خرید این غذای صعب الخرید!!!....(البته خوششششششبختانه ما مدت مدیدیه که مرغ رو از سبد خرید حذف کردیم تقریبا...)

پ . ن : میدانی رفیق....روزی...یک روز دور.... روزی که دیگر دیر است...همه پنجره های بسته ی شهر را خواهند گشود... آبی ترین آسمان را خواهی یافت.... اما دیگر بال پروازت نیست........

[ یکشنبه 8 مرداد1391 ] [ 2:50 ] [ April ]
سلاااااااااااااااااااام........... حالللللللللللتون چطوره؟ همه چی خوبه؟ کارو بار خوب پیش میره؟ اوضاع به سامانه؟...

منم خوبم.... اصلا امروز همه چی عااااااااااااالیه........ چون خوبترین دختر دنیا بدنیا اومده ( یعنی با من بودم؟؟!!!!!)

آقا 24 ساله شدیم رففففففففت........... ای روزگار.... میبینید توروخخخخخدا؟ مثل برق و باد داره میگذره...زمان رو حس میکنید؟........... فکر میکنم رنجی که آدما از گذر زمان میبرن با سنشون رابطه ی مستقیم داره... البته نه فقط به این دلیل که دارن به نابودی نزدیک میشن... به این دلیل که هر روز بیشتر از روز قبل ارزشش رو درک میکنن و براشون از دست دادن لحظه هاشون هر روز گرون تر از دیروزش تموم میشه... میبینید؟؟ همه جا تورم هست!!!!!!!!...

یکی دو سالی هست که هر سالگردی ذهنم رو مشغول میکنه....اصلا تا یه مدت(یکی دو هفته) تو حال خودم نیستم... همش هی آرزوهام رو اینجا و اونجا مینویسم... به خودم یاداوریشون میکنم... هی به کارام فکر میکنم... به کارایی که انجام ندادم... به کارایی که باید انجام میشد و انجام نشد...به کارایی که شروعشون کردم اما تمومشون نکردم(نخواستم یا نتونستم).... به کارایی که باید نیمه کاره رها میشد(منافع شخصی!!) به کارایی که به نهایت رسوندمشون(و این دسته تعدادش خییییلی کمتر از سایر کاراست!!!)..................

یه وقتایی لبخند میزنم...یه وقتایی اخم میکنم... یه وقتایی دلخور میشم از خودم.... یه وقتایی از یه عده دیگه دلخور میشم!... یه وقتایی راضیم از خودم و خوشم میاد از خودم... یه جاهایی از خودم بدم میاد!!!...... خلاصه اینکه درگیرم رسما...!! حس میکنم زمان خیلی جلوتر از من داره با سرعت زیاااااد حرکت میکنه... جالب اینجاس که برای انجام هیچ کاری عجله نمیکنم....... دقیقا مثل یه لاک پشت!! به همه مناظر اطرافم نگاه میکنم و لذت میبرم.... اما یه نکته ای رو جدیدا فهمیدم... که انقدر غرق یه چیز جالب و نو میشم که همه ی داشته های قبلیم تحت الشعاعش قرار میگیرن... تو یه سفر، هم باید از منظره های اطراف لذت برد و هم سرعت رو تنظیم کرد... من دقیقا سرعتمه که مشکل داره... باید به فکر باشم... چین بی کیفیت اما با کمیت کثیر تولید میکنه و همه هم دیگه در جریانید که چه به روز دنیا آورد و چه سودی به جیب داره میزنه... من انقد ک گیر به کیفیت دادم هر چیز کمیت دار رو ممکنه از دست بدم!!!... البته خودم راضی ام هااااا... بدجورم لذت میبرم... اما اینو هم میدونم و حس میکنم که اینجوری یه جای کار داره میلنگه!....

سال جاری میخوام کشف کنم که دقیقا چیه که داره میلنگه!!! اگه هم پیداش کردم یه راهی برا رفع و رجوعش پیدا کنم.... برام دعا کنید..... یه وقتایی ما آدما به یه کمک غیبی نیاز داریم تا کارمون راه بیفته......

 

پ . ن :

ره تاریک با پاهای من پیکار دارد

به هر دم زیر پایم راه را با آب آلوده

به سنگ آکنده و دشوار دارد

به چشم پا ولی من راه خود را میسپارم....

جهان تا جنبشی دارد رود هر کس به راه خود

عقاب پیر هم غرق است و مست اندر نگاه خود....

نباشد هیچ کار سخت کان را درنیابد فکر آسان ساز

شب از نیمه گذشته.....خروس دهکده برداشتست آواز

چرا دارم ره خود را رها من؟..

بخوان ای هم سفر با من!                        «نیما»

 

حالا نوبتی هم باشه دیگه نوبت کیک تولده .... بفرمایید... بفرمایید... به همه میرسه...(چقدر خوب میشد اگه میتونستم واقعا بهتون کیک تولدمو بدم...اینجوری اصلا راضی نمیشم!...)

 

برا خدا نوشت :

خدایا ...یادت هست روزگار تمایز من با گٍل؟...

پا به زمین که گذاشتم...یادم نیست....

اول من خندیدم یا تو؟.......

هر بار که اینو میخونم یه حال عجیبی میشم...

 

 

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 3:36 ] [ April ]

سلاااااااااااااااااااااااام

حاللللللللتون چیطوره؟ خوبید؟ خوبید......

اینجام همه چی خوبه... همه چی آرومه... منم که طبق معمول خوشبختم....اینو واقعا میگمااااااا..... بعضی وقتا فکر میکنم مثلا اگه به جای اینجا تو آفریقا بدنیا میومدم چه اتفاقی می افتاد؟؟؟... اصلا تا حالا بهش فکر کردید؟؟؟...بیاید اینجوری بهش نگاه کنیم...اوه اوه اوه ... فکر کنید....الان من سیاه بودم ... تو فقر و بی سوادی ملتم داشت دست و پا میزد... هیشکی به فکر راه حل نبود... کثافت و فساد کشورو برداشته بود... منابع کشور به هر بهونه ای به این کشور و اون کشور فروخته میشد و عوضش چیزای کم ارزش خریداری میشد...هیشکی تو کشورم ارزش اصلی چیزی که داشت از دست میداد و بدست میاورد رو نمیدونست............... اِ..اِ..اِ.....  یه لحظه......... اینجا احتمالا افریقا نیست؟؟؟؟.... نکنه من تو آفریقا به دنیا اومدم و داغم و متوجه نمیشم؟؟؟...... نه خوب... من یه فرق بزززززرگ با اونا دارم...من سیاه نیستم که!!! تااااازه.... اینجا درخت داره و اونجا نداره!!!...اینجا 100 برابر اونجا منبع تامین مواد غذایی داره اما باز بیشتر مردمم پول ندارن که گوجه بخرن و بخورن!!!....اما اونا هیچی ندارن که بخورن...واقعا ما شبیه اونا نیستیم!!!......

اصلا ازین فکر دربیاید...جای اینکه امیدوار شید، بدتر میخوره تو ذوقتون...

بگذریم.... این همه رو گفتم که بهتون بگم یه وقتایی با تغییر زاویه دید و نگاهمون خیلی راحت تر همه چی حل میشه... یه وقتایی میشه از معکوس یه قضیه به جوابش رسید... خییییلی همه چی قشنگتر میشه اینجوری!! مثل یه استادم که وقتی میخواست لزوم وجود خدا رو توضیح بده بهم یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت : تو میتونی بدون خدا زندگی کنی؟؟(منظورش نیاز فطری به وجود خدا بود) گفتم نه خوب... اونم باز همونجوری البته با یه نیشخند نگام کرد و گفت پس باید خدایی باشه که تو همچین حسی رو داشته باشی!!!(جواب نیازای انسان تو دنیای خارج)... حال کردید استدلال رو؟؟؟ کلا منو با 2 جمله ی عاقلانه مجاب کرد!!! خوب من مثل اون به مساله نگاه نکرده بودم... برا همین اون به جواب میرسید و من نمیرسیدم! همیشه باید تو اینجور مسایل پیرو نگاه خاصی باشید... وگرنه یهو دیدی به جرم ارتداد سرت رفت بالای دار...

یه وقتایی هم میتونید یه چیزی رو فرض کنید برا خودتون و از همون بلاخره به یه جوابی برسید!!... مثلا وقتی یکی باهاتون بحث میکنه و حرف بی ربط و گاهی زشت بهتون نسبت میده میتونید فرض کنید که اون واااااقعا نمیفهمه و دست خودش نیست که نمیفهمه! بلافاصله بعد ازین فرضیات بیخیالش میشید و یه لبخند بهش میزنید و سرتون رو برمیگردونید به افقهای دوووووور خیره میشید و از زندگیتون لذت میبرید... زیادم که طولش داد میتونید عوض لبخند ،یه لبخند بزرگ تر بزنید و بگید: واقعا این نفسو تحسین میکنم...اصلا کم نمیاریاااااا........ با آدمِ الکی نباید حرف زد...خسته کنندست و همینطو ربی نتیجه...

بازم بگذریم!!... تو چند هفته ای ک گذشت خیلی روزای جالبی داشتم... و البته سخت... این ترم رفت و آمدم به دانشگاه زیاد شده و مسیرمم که طبق معمول طولانیه وضع رو بدتر میکنه...پروژه هم داریم البته من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم (کلا از ریشه درمیام!!!) چنتا از کلاسا رو دودر میکنم !! چنتا رو میخوابم، چنتا رو نصفه میرم و خلااااااصه اینکه این ترم مشروطم!!

پ . ن 1: میخواستم باز یه چیزی درمورد سیگار بنویسم اما گفتم وبلاگم معتاد میشه بس که اسم سیگار میاد توش!!! ایشالا آپ بعدی.....

پ . ن 2 : یه چیز جالب برای فکر کردن.... هررررر چیزی رو فرض کنید و باهاش پیش برید حتتتتتما به یه جوابی میرسه تو این دنیا..... هزززززار تا راه برای رسیدن به یه چیز هست... و لزوما مستقیم بهترین راه رسیدن به هدف نیست... اما یه وقتایی هم ممکنه که باشه...

برا خودم نوشت :هنوز نمیدانستم که در آدم صمیمی هم آثار به خود گرفتن فراوان است ، و آدم نجیب از انواع پستی ها بی بهره نیست، چنانکه هیچ آدم مطرودی هم عاری از برخی صفات پسندیده نمیتواند بود....» "ماه و شش پشیز - سامرست موآم"

در پایان نوشت : اینو ببینید.... چقدر شبیه این آدم هستید؟................

 

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 23:11 ] [ April ]

سلااااااااااااام دوستان............. خوبید همگی؟؟ منم خوبم..... از آلویز... هه........

ایشالا که دماغ همه چاقه و اوضاع به سامانه.....

هفته ای که گذشت ، در واقع سه هفته ای که گذشت روزای بسیار خوبی داشتم......... طبق معمول به اندوختن تجربه مشغول بودم!!...از انواع مثبت گرفته تااااااااا....بذارید نگم دیگه!!!!!....

بــــــــــــــــــــله.......... خیلی روزای خوبی بودن...... عید نوروز رو هم پشت سر گذاشتیم.... این قافله عمر عجب میگذرد..... بعضی وقتا یهو میترسم... شتابش خییییییلی زیاده....... هر لحظه انگار سرعتش بیشتر از قبله...._عزیزانی که در جریان نیستن و فک میکنن اینشتین(نفسم)  خیلی باهوش بوده!!... این همون قانون نسبیت زمانه.... به همین سادگی..البته به انضمام یک mc2 !! _ هر لحظه همه چی داره تموم میشه و شروع میشه از نو..... انگار هیچی نبوده از اولش و انگار قرار نیس بعدش چیزی باشه...اما هست... و اونم تموم میشه ... و... ای بابااااااااااااااااا......

یه وقتایی نیمه پر لیوان انقدر نامید کنندست که بهتره همون نیمه خالی رو نگاه کنیم..... خاطراتم و گذشتم رو بیشتر از آینده مجهولم دوست میدارم.... هرچند...همیشه سعی میکنم مثبت اندیش باشم....اما جدیدا یه چیزایی میبینم که خوشبینیم رو تحت تاثیر قرار میدن....... اینا قبل این هم بود اما من نمیدیدم...یا درست نمیدیدم...از وقتی به فکر کار افتادم و یه پرس و جوی جدی کردم درموردش متوجه شدم خیییییییلی اوضاع بیخودیه... مسایل مالی... اجتماعی... اخلاقی... فرهنگی..... سخته به وضعیت ایده آل رسیدن.... به یه وضعیت نسبتا خوب هم رسیدن سخته...چه رسد به ایده آل.... جالبترین قسمت استخدامیا و مصاحبه ها سابقست و معرف.... فکر کن....حالا فرض کنیم من معرف داشتم...من بلافاصله بعد از فارق التحصیلی سابقه کار از کجا بیارم؟؟ اونم نه یکی دو سال...5 سال...7 سال... حتی به اینم فکر کردم که یه کار غیر از رشته خودم انتخاب کنم... برا کوتاه مدت... هرچیزی که فکرشو هم نکنید پرسیدم، حتی خرید زمین و کشاورزی(معادل پا از گلیم فراتر نهادن) !! و متوجه شدم همش سرمایه اولیه ای میخواد که من ندارم...با این سنم وامم که راحت نمیتونم بگیرم(ضامن)...یه طرح هایی ریختم تو ذهنم ...امیدوارم جواب بده... هرچند....با این تورمی که مثل سرطان هی داره بی رویه رشد میکنه اونم به نظرم نه که نشدنی بیاد اما زیادم امیدوار نیستم بهش....... خدا به همه جوونا رحم کنه...... دلم برا هم سنای خودم میسوزه..... بدم میاد از بی فایده بودن... البته هنوز مونده تا من فارق التحصیل شم............خدا کمک میکنه...میدونم!!!

عید امسال و قبل ازون و بعد ازون یه چیزایی دیدم که دلمو به درد آورد.... چند بار آدمایی رو دیدم که هزار بار برا یه گوجه یا سیب قیمت میگرفتن اما آخرشم نخریدن...عده زیادی رو میشناسم که امسال عید لباس نو نتونستن بخرن....و سیزده به در کباب نخوردن ! غم این ادما آخرش منو میکشه... و البته عده ی قلیل دیگه رو هم دیدم که با ماشینای مدل 2012شون و با بنزین آزاد اومده بودن مسافرت... نمیدونم این تلویزیون با چه وقاحتی میتونه هی جنبش وال استریت رو پیگیری بکنه... والا آدم دردش میاد......

پ . ن بی ربط اما مربوط : توروخخخخخخخخخدا انقد کره زمین رو به گند نکشید... آب رو هدر ندید... زباله رو نریزید کنار زباله دونی!!! آدامس نجوید اصلا!!!!!!!!!!!!!!! تف نکنید...... اصول اولیه زندگی آدم جماعت رو رعایت کنید.... اینم باید تذکر داد???.... البته خیلیا خیلی جاهای دنیا بدتر از ما هستن اما از ما بعیده... آخرش بچه هامون مجبورن برن مریخ تو اون خاک و خل زندگی کنن!!!

پ . ن :


سیگارم را که آتش زدم همه ی شب روشن شد...

همه ی عاشقانه هایم دوووود شد رفت به هوا...

همه ی آهم دود شد....رفت...رفت........

سیگارم را که آتش زدم همه ی بغض متبلور شد.....

.......

گریه نمیکنم خدای تنهایی هایم....

دود سیگار است که چشمم را میسوزاند!.....


(احمقانست...به سیگار آلرژی دارم....)

[ جمعه 25 فروردین1391 ] [ 2:17 ] [ April ]

سلااااااااااااااااااااااااااام .....سالللللللللللللللللللل نوتون مباررررررررررررررررررک....... صد سال به ازین سالها که گذروندم و گذروندیم.............................

برا خودم و خودتون یه عالمه اتفاق خوب و متفاوت، شششششدیدا متفاوت از خدا میخوام......

پ . ن :خدایا ، خدایا ،خدایا ،خدایا،خدایا......خدایا ههمه خستگی هامو دلخوری هامو همه تنهاییامو همه نداشته هامو همه بغضامو همه آرزوهای خاک و خل گرفتمو برا یه لحظه میخوام بذارم کنار برا اینکه بتونم بی کینه بعد این همه مدت به فارسی روان ، با زبون خودم بهت بگم : خدایا دوست دارم.....خدایا دوست دارم...........دوسم داشته باش...........نمیخوام اول سال با خدام نباشم........ مهم نیس کجایی و چطوری و همه چی میگن..... من که بد جور دارم واضح میبینمت.............

خدایا...... تو این روز، این روز ، این ساعت ، این لحظه .... همه ادمایی که میشناسم و نمیشناسم رو میبخشم..... نخند.... از من بعیده اما میخوام این کارو انجام بدم..... خودمم سختمه اما به هر حال منم دیگه.... طبق معمول سختترین کارو راحت تر انجام میدم!!....... اصلا مهم نیس که اونا چی فکر میکنن....حتی اصلا مهم نیس که دیگه تو تنهاییام چیزی ندارم که بهش گیر بدم و سرزنشش کنم یا غیبتشو بکنمکلی تمرین کردم تا به این لحظه رسیدم که بتونم به زبونش بیارم.....هه..... قبول کن خدا....اگه میبینی ته دلم یخورده راضی نیستم اصلا توجه نکن....طبیعیه خوب.... سخته بخدا.....اما همینه که هه!.... حتی اگه جلو این همه آدم ریا میشه بازم توجه نکن.... اینکه دفترچه خاطراطم یه وبلاگه که تقصیر من نیس!!!.... اینجا ننویسم کجا بنویسم پس؟....

خودم نوشت : هرچند هیچ زمانی به نظر من بهتر از آبان و آذر و دی و بهمن نیس اما عاااااااااااااااااااااااااشق آفتاب بهارم.... همون روز اول یعنی دیروز پرده های اتاقو کشیدم و زیر نور آفتاب یه چرت اسسسسساسی زدم....دیوونه کنندس.........................

من برا شما نوشت : براتون هفت سین چیدم .... دادم یکی تابلوشو کشید براتون گذاشتم....


[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 23:24 ] [ April ]

سلااااااااااااااااااااام...چیطورید ؟....من خوبم... مثل همیشه که خوبم!...

مدت زیااااادیه که نیومدم این طرفا و چیزی ننوشتم و این مساله اصصصصصلا به این دلیل نبوده که سرم شلوغ بوده یا کارای مهمتری برا انجام دادن داشتم....بلکه فقط و فقط از روی تنبلی و ....و تن پروری! از بعد از امتحانا هیچ کاری انجام ندادم.این همه روز فقط یه بار رفتم فنی و حرفه ای برا آزمون اتوکد و یه بارم برا ارشد رفتم رشت(سخت بود اما امیوارم کرد) و یه بارم برا انتخاب واحد باز رفتم رشت.بقیه شو فقط و فقط کتابای کتابخونه ای! خوندم و تفریح کردم . در مجموع میشه گفت روزای الکی اما پرباری  رو گذروندم!!!! میگم الکی چون کاملا بی برنامه و اتفاقی همه کارامو انجام دادم.... خودم اینطور خواستم.

نمیدونم چرا همش به کاری غیر از رشته اصلی خودم مشغولم ، شاید برا اینه که فکر میکنم بالاخره و به هر ترتیبی این یکی دوترمم تموم میشه و من خلااااااااص میشم.اما به علایق خودم همیشه نمیتونم رسیدگی کنم. مخصوصا بعد ازینکه شاغل شدم یا بدتر ازون بعد از مزدوج شدن که همه چی با همه چی قاطی میشه!!

چند روزی که گذشت داشتم تاریخ میخوندم . نویستده کتابی که داشتم میخوندم یه فرانسوی بود. هرچیزی که دیده بود با فرانسه مقایسه میکرد... چقدر دنیای یه آدم میتونه کوچیک باشه.... وقتی میخوندمش یاد نازخاتون قهوه تلخ افتادم که هر چی که میدید بی ربط و با ربط با فرانس مقایسش میکرد... البته با اغراق و دروغ!

البته کتاب خوبی بود . بالاخره از نخوندنش که بهتر بود!چیزای جدیدی یاد گرفتم و متوجه شدم. مثلا همون اوایلش خوندم که مردم کلده (بین النهرین و حومه!) از همون اوایل تاریخ به وجود موجودات و نیروهای فرا طبیعی معتقد بودن. معتقد بودن که یه موجوداتی وجود دارن که از در و دیوار و کلا همه چی رد میشن و میون آدما به صورت نامحسوس رفت و آمد میکنن...همونایی که ما بهشون میگیم جن.... یو هو هو هو هو .... یا ها ها ها ها.... ترسیدید، نه ؟؟؟..... البته من ازین حرفا به نتایج دیگه ای رسیدم و یه ذره ترسی هم که ازین جور چیزا تو وجودم بود کلا از بین رفت!....

به شمام پیشنهاد میکنم تاریخ بخونید. خیلی راهگشاست. من 2 ساله که به تاریخ علاقه مند شدم و تا این لحظه فقط 3 تا مجموعه کتاب تاریخی خوندم. تا همین الانش هم کلی نظرم درمورد مسایل مختلف تغییر کرده و "تصحیح" شده.... چیزای جالبی خوندم که اینجا مجال گفتن همش نیست... شاید اولش خیلی طولانی و تموم نشدنی به نظر بیاد اما فقط کافیه شروعش کنید.میتونید یه کتاب رو به چند تا بخش کوچیکتر تقسیم کنید و بعد تو فرصت مناسب و با دقت بخونیدش(کاری که خودم انجام میدم) اینجوری خسته کننده هم نمیشه. مثلا من یه کتاب که حدود 1300 برگ داشت تو 2 ماه قاطی بقیه کتابام خوندم. مهم اینه که بخونید.....

بگذریم......

چند وقت پیش ، من و یه فامیلمون سر عقایدمون و چند تا مساله تا ابد حل نشدنی بحثمون شد.... و ایشون تو خونه خودمون تقریبا تهدیدم کرد!! دیوانه کم شعور... مادرم دعوام کرد.... پدرم بهم تذکر داد...خواهرمم همینطور... اون قضیه گذشت تاااااا.... عصر دیروز که دوباره اومد خونمون ... و من این بار همه حرفای دفعه قبل رو به شکلی دیگه با مقادیر زیادی شکر و انگبین (عقاید و علایق خودش) پیچیدم و یه فلسفه جدید براش لقمه گرفتم و کلا هرچی که گفته بودم رو از ذهن پر از خالیش خالی تر (!) کردم. یه وقتایی نیشخندم میرفت که به قه قهه تبدیل بشه. آخه یه جاهایی بهش فحش مودبانه میدادم اما اون باز سرشو به نشونه تایید تکون میداد و تحسین میکرد.... وقتی رفت مامانم هنوز مات نگام میکرد... گفت همه لحظه هایی که داشتی صحبت میکردی باورم نمیشد که خودتی که داری اون حرفا رو میزنی.... گفتم اینایی که شنیدی و دیدی خیال بوده... جادوی سفسطست.... و هیچی نیست!!. دفعه بعد که اومد خونمون اونم مثل من حرف میزنه... بنده خدا مامانم ازم ترسیده بود... خودمم ترسیدم...اما عکس همه دروغایی که تا حالا گفتم تنم نلرزید...

 رفتم اتاقم. جلو آینه که ایستادم نه پام میلرزید و نه رنگم پریده بود. کاملا خونسرد بودم. اولش برق یه خیانتو تو چشمم دیدم، به وجدانم... بعد برق اشک و بعد تنفر بود که از تک تک سلولای بدنم شعله میکشید... الان میفهمم چرا به ما بدبختا میگن نسل سوخته....هیچیمون شبیه هیچیمون نیس....

الان دقیقا 32 ساعت و 40 دقیقست که از خودم و از همه بیزارم.... پیروزی بزرگی بدست آوردم اما خودم خیلی خسته شدم... اگه اهداف دراز مدتم نبود عمرا اگه میتونستم این درد رو تحمل کنم...

 

پ . ن : ...قاصدک!...ابر های همه عالم شب و روز......در دلم میگریند..........

پ . ن : دلم تنگ هیششششششششکی نیس جز خودم....ولنتاین برا من مثل سمممممه....

 


[ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 23:27 ] [ April ]

سلااااااااااااام. حالتون چطوره؟.... منم خوبم!! فقط اومدم یه چیزی همینجوری الکی بنویسم و برم!!

البته حالا که خوب فکر میکنم زیادم خوب نیستم...ناراحتم!! همین الان فهمیدم که گند زدم به امتحان سازه فولادی... درسی که بیشتر از همه فهمیدم نمرش کمتر از همه درسام شد...در واقع افتادم! موند برا ترم بعد...

بگذریم... چه میشه کرد....

کاش ما آدما هروقت یللی تللی میکردیم یاد روزای سخت امتحان -که دیر و زود داره اما بالاخره میاد- میبودیم. جدا بده که همیشه بعد از اینکه همه چی خراب میشه میفهمیم اشتباه کردیم.هر بار هم به خودمون قول میدیم که دفعه بعد اون اشتباهو تکرار نکنیم اما دوباره و ده باره یه بیراهه رو میریم و برمیگردیم.مثلا من هر ترم به خودم قول میدم بیشتر بخونم اما باز تنبلی میکنم .... شاید شماها اینطور نباشید....

میگن بشر جایز الخطاست....اما من دیگه فکر کنم شورشو دیگه دارم در میارم...

میدونید.... راستش ازینکه افتادم خیلی هم ناراحت نیستم. آخه در هر حال باید تابستون 3 واحد برمیداشتم تا همه واحدام پاس شن.الان 2 واحد بیشتر برمیدارم.... چیزی که داره اذیتم میکنه اینه که اصلا دیگه روم نمیشه با استادم درس بردارم.... آخه استادم خیلی خوب درس گفت. بنده خدا کلی زحمت کشید... کارش خیلی برام ارزشمنده... نمیدونم این ترم باید چیکار کنم..... آخه جبرا باید یه 3 ، 4 واحدو با این استادم بردارم.بدتر از همه اینه که مجبورم همین درسو دوباره با همین استادم بردارم.... و بدتر اینه که چنتا واحدو که خودم دلم میخواست(اختیاری ) رو نمیتونم بردارم . مثل پل سازی..... اه.....

عذاب وجدان داره میکشدم.... اه...... انقدر سازه بتنی رو جدی گرفتم که نرسیدم فلزی رو تمرین کنم.... سر امتحان یه چیزایی رو اشتباه نوشتم که خودم بعد امتحان که تو ذهنم مرورش میکردم کلی خندیدم. مخصوصا یه نمودار لنگر ساده!!! سر امتحان ساعتم نبرده بودم با خودم ، این دیگه ته ته ته اشتیباه بود... در واقع هیچی رو ننوشتم!....

چقدر حس بدیه وقتی آدم کارشو درست تموم نمیکنه....

دیگه حوصله نوشتن ندارم.... حالم بده!...


پ ن : یه جایی خوندم :

مرا چه سود از امتحان کردنت ؟!

برگه ات را سفید هم تحویلم دهی

قبولت میکنم!...


پ . ن : ببقچید... خودم میدونم خیلی بد بود... اما دلت میاد؟؟؟؟!!!!....

[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 0:7 ] [ April ]
 سلاااااام عزیزانٍ جان.... خوبید؟

من خوبم. خوبتر از همیشه....

هروقت بیشتر احساس تنهایی میکنم بیشتر رشد میکنم "کلا" و بیشتر عقب میمونم از یه چیزایی که هنوز برا خودم تعریفشون نکردم "یعنی مسایل احساسی و میل به زندگی اجتماعی و..." اینو خیلی وقته که متوجه شدم...اما بعد این همه وقت هنوز نه تونستم بین این دوتا تعادل ایجاد کنم و نه اصلا تونستم بهتر بودن یکی از اینا رو نسبت به اون یکی ، به خودم ثابت کنم ....

وقتی هیشکی رو به تنهایی خودم راه نمیدم و تو خلوت خودمم هزارتا فکر نو و هزارتا راه نو و هزااااااار تا فرضیه نو به دهنم میاد. همیشه از همه جلو میفتم . اما همین که چند روز باز سرمو از لاکم در میارم و قاطی مردم میشم و بهشون توجه میکنم و باهاشون مهربون میشم همه زندگیم و کارام تق و لق میشن . احتمالا مشکل از خودمه . نمیتونم با جمعیت کنار بیام.همه آدما زود خستم میکنن. عزیزترین آدمای دور و برم بعد یه مدت برام کسل کننده میشن! تا میخواد یه جمله بگه من تا ته ته ته اعماقشو متوجه میشم. شاید برا اینه که خیلی زیاد با زبون بدن آدما آشنام! کوچیکترین حرکتی رو هم پیش بینی میکنم  هم تحلیل!! بیچاره مغز خستم...... اوایل فکر میکردم زیادی حساسم یا همچین چیزی... اما الان با گذشت زمان متوجه شدم که به هرچی که فکر میکردم ، چه خوب و چه بد ، بدون کم و کاستی اتفاق افتاده و همه چیزایی که ذهنم بهم و به بقیه تذکر میداد ،چه خوب و چه بد ، درست بوده و همونطور که پیش بینی میکردم پیش رفته....بعضیاش  با اختلاف چند روز، بعضیاش با اختلاف چند هفته یا ماه و بعضی با اختلاف یکی دو سال... پدرم ، مادرم، خواهرم ، برادرم، دوستام، آشناهام، فامیلام، معلمام، استادام، اصلا همه آدمای دورو برم....

عجیبه.... ذهن ما آدما از پیشرفته ترین ابر رایانه هام بیشتر و سریعتر کار میکنه!!! و جالب اینه که هرکدوممون روش خاص خودمون رو داریم برا تجزیه و تحلیل مسایل جاری زندگیمون.... اما جالب تر اینجاس که همه آدما با همه پیچیدگیشون و "ابر رایانه " بودنشون یه روند خاصی رو تو رفتارشون و فکرشون و زندگیشون و کل عمرشون طی میکنن . یه عده خیلی کمی هستن که یهو ازین رو به اون رو میشن!... که البته همونام باز یه سری از مولفه های رفتاریشون رو تا آخر عمر تکرار میکنن. انگار تعداد کمی هستن که میخوان همه جور فکری رو امتحان کنن... شایدم میخوان و بعد یه مدت خسته میشن از متفاوت بودن.... میگن اکثر ما آدما تا لحظه مردن فقط حدود 20 درصد از توانایی مغزمون استفاده میکنیم.... و جالبه که تو این مدت از دلمونم درست استفاده نمیکنیم!!!!! یکی نیس بگه پس ما آدما تو این دنیا چیکار داریم میکنیم!!!!!!!!!!!!!!

من تنهایی رو دوست دارم.... اما ازش بیزارم!!

کلا با خودم از همه راحت ترم!!!

فکر میکنم وقتی به دوستام و آدمای دیگه خیلی نزدیک میشم بین فکر من و فکر اونا ضریب اصطکاک یه چیزیه حدود 1 ..... کلا هرکی که از تنها بودن خوشش میاد همچین حسی باید داشته باشه...... وگرنه هیچوقت تنها نمیموند....


دیگر نه از حادثه خبری هست و نه از اعجاز چشمهای آشنا...

از دلتنگیهایم که بگذریم تنهایی تنها اتفاق این روزهای من است...

از نگاه دیگران میترسم

میترسم عشقم را بخوانند... و از اینکه تنهایم مرا هو کنند...


پ ن : یه روز از این همه تنهایی و این دنیایی که نمیفهممش میرم یه جای دور... که نمیدونم کجاس.... مثل این قاصدکایی که این پایین دارن با دستای باد میرن که برن ناکجا.....

مو آن سرگشته خارم در بیابون         که هر بادی وزه سویش دوونم.... داد و بیداد....

پ ن : با حدود 100 تا دوست صمیمی و غیر صمیمی تنها بودن واقعا دردناکه ... اینطور نیست؟.... یه وقتایی فکر میکنم درست عین زرافه که برا جبران کمبودش و دور بودن شاخه و برگ درختای بیابونی به ناچار گردنشو دراز کرد منم برا رفع کمبود داشتن هم زبون و هم فکر به تنهایی پناه آوردم!!! دور از جون زرافه......

پ ن : خوبی شما؟... منم خوبم! فقط به خاطر تو آپمو این بار با رنگ قهوه ای نوشتم!!!!! البته خیلی باید زوم کنی تا متوجه شی قهوه ایه... اما قهوه ایه!!! مرسی دیگه قهوه ای نمیپوشی دوستم.... شوست میدارم!


[ جمعه 16 دی1390 ] [ 12:17 ] [ April ]
 دروووووووووووود

خوبید شماها؟

منم خوبم تقریبا. همه چی آرومه.... غیر از مسجدمون و پسر همسایمون که صدای نوحه رو تو ماشینش تا حد مرگ زیاد میکنه... کاش امام حسین الان خودش بود و میدید چه وضعیه...

رفته بودم مراسم عاشورا... خیلی برام جالب بود که اغلب دختر پسرای جوون یا با کسی قرار داشتن یا برا دیدن کسی اومده بودن! بامزست، نه؟؟ یه عده دیگه هم که برا خودش اومده بودن یجور دیگه داشتن اشتباه میکردن!(البته اینو هم بگم که حتما حتما یه عده هم بدون ریا و ادا و فقط برا دل خودشون و اعتقاداتشون اونجا بودن) مثلا یه خانومی از فامیلمون اون وسط به چنتا دختر فامیلمون گیر داده بود که "چرا چادر سرتون نکردید؟!!!" یا "چرا چادر کامل سرت نیست و رو شونته؟؟" بچه ها یخورده با تعجب نگاش کردن و باهاش بحثشون شد. چن لحظه بعد اومد کنار من و وقتی بهم تذکر داد بهش گفتم " ما آدما فقط به خدا نمیتونیم دروغ بگیم که اونم انگار شما دارید مجبورمون میکنید انجام بدیم!!" من که هیچوقت چادر نمیپوشم برا چی باید تو عاشورا بپوشم؟؟؟؟ اونم فقط یه روز عاشورا.... تو این مملکت انگار هیشکی نمیخواد بفهمه بقیه هم حق حیات مستقل و تفکر مستقل دارن... هرکی 2 رکعت نماز میخونه به خودش حق میده خدا بشه و تک تک آدما رو به زور هم شده به راه راست هدایت کنه... مسخرست واقعا...اینکه کسی چادر سرشه اصلا دلیل نمیشه بقیه هم چادر سرشون کنن و بالعکس. من خودم هیچوقت حتی یه بار به کسی نگفتم از چادرت خوشم نمیاد. اصلا این کار به نظرم احمقانه میاد. هرکسی هرجور که راحته باید زندگی کنه. اینجور اعتقادات به زور بدست نمیاد.بعد از سالها زندگی و هدایت شدن توسط عزیزان تو مدرسه و خونه و خیابون و دانشگاه و همه جا یکی به این نتیجه میرسه که چادر سر کنه و یکی هم به این نتیجه میرسه که این کارو نکنه...

روز خوبی بود. بالاخره یجور مراسم خاصه دیگه... من که لذت بردم. اولش خواستم نَرَم(به خاطر نزدیک بودن امتحانا) اما دلم نیومد بمونم تو خونه و با دختر عمم و خواهرم رفتم. بیشتر از نصف فامیلمو دیدم. جلو در حرم امامزاده ایستادم و هیأتا رو که یکی یکی رد میشدن از فاصله نسبتا دور دیدم. منظره جالبی بود....

این روزا یکی دوتا میان ترم هم دارم . محاسبات عددی و دیفرانسیل. فک کنم از هردوشون نمره خوب بگیرم. از ارشد امسال کلا نا امید شدم. با وضعی که درسا و کلاسای این ترمم دارن عمرا بتونم قبول شم اما اینو کاملا متوجه شدم که اگه وقت کافی داشته باشم(احتمالا همین سال بعد) مطمئنا رتبه خیلی خوبی میارم. خدا بهم کمک میکنه. من میدونم . این روزا خیلی ازش دلخورم اما روزای خوبی که بهم داد رو هم فراموش نکردم هنوز...... حالا حالاها جا داره تا من ازش نا امید شم.........

اگه مردم چیزی به اسم خدا نداشتن خیلی زود روحشون بیمار میشد و احتمالا تو اولین مشکلات خودکشی میکردن...... من خدامو خیلی دوس دارم. خیلی بیشتر از همه آدمایی که دور و برم هستن.... خیلی بیشتر.... یه چیزایی هست که جز خدا هیشکی نمیفهمه.... و چیزایی هس که جز خدا هیشکی نمیبینه و نمیشنوه. به نظر ساده و کودکانه میاد این حرف. اما ...نه به نظر من....

نمیدونم چه مرگمه اصلا..........

راستی.... یه چیزی الان یادم اومد.... استادمون خواست ما رو ببره اردوی علمی یه روزه"یعنی از 9 صبح تا عصر" بازدید از سد و آبراه و سازه های آبی دورو برمون. نذاشتن!!  میگن اختلاط دختر و پسر مجاز نیس.... استادمونم گفت وقت ندارم 2بار ببرم اردو. نرفتیم .

یه استاد دیگمونم که میخواست مارو ببره بازدید از طرح مسکن مهر و فجایع درحال شکل گیری رو بهمون نشون بده وقتی اینو شنید خندید و گفت " پس حتما به منم اجازه نمیدن با خانوما برم جایی دیگه!!" بنده خدا اولش اصلا باورش نمیشد.... امیدوارم بدون ما نرن جایی بازدید. چون تو این کلاس با خودم 3 تا خانوم هس فقط.... من خیلی غصه میخورم اونوقت.... من عاااااشق بازدید و اردو ام. دوس دارم یکی چیزایی که خوندمو بهم نشون بده. خیلی موثره تو یادگیری. تو دانشگاه قبلیمون برا درس "اجرای سازه فلزی و بتنی" همش میرفتیم ساختمونای در دست ساخت اطراف دانشگاه.همش یادم مونده...

عمران-عمران : ورودی 89 ، 115 دانشجو ، 13 خانم و حدود 100 مرد!!!!!!!!!!!!! اختلاط اقایون و خانوما مجاز نیس!!!!!!!!!!!! اححححححمقن بخخخخخخخدا....... امیدوارم خدا نسلشون رو از کره زمین محو کنه.... آمین

 

پ . ن : چقدر همه چی زود میگذره.... ما حتی نمیتونیم یه ثانیه به عقب برگردیم.... حتی یه ثانیه کوچولو.... تیک، تاک... الان شما 2 ثانیه رو از دست دادید.....................................

پ . ن : چی میشد تو دوست من بودی و من از داشتن دوستی مثل تو خوشحال بودم؟؟ میدونستی با همه مرد بودنت خیلی شبیه منی؟؟ البته شاید از دور اینطور به نظر میاد!... شبت قشنگ....

[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 0:18 ] [ April ]

دروووووووووووووووود

حالتون چطوره؟ خوبید شماها؟ من که طبق معمول عالیم.... همه چی خوبه. اگه هم خوب نباشه ما اینجور وانمود میکنیم که خوبه!!... بالاخره یه روزی روی این روزگار کم میشه ازین همه صبر و سکوت و کم میاره جلو عظمت این تنهایی و دنیای عظیم درون من و امثال من....(این برا تعریف از خودم نبود... خدا فقط میفهمه... اصلا فقط خداست که میفهمه!....)

امروز من چیزایی رو دیدم که کاش نمیدیدم... چیزایی رو حس کردم که کااااش هییییییییچوقت دوباره حسشون نمیکردم.... لحظه هایی رو تجربه کردم که کااااااااااااااااشششش هیچوقت خدا برا هیییییشکی نخواد....حتی برا گرگ بیابون...

خدایا... تو مسئول این آدمایی که به زور و الکی فرستادی زمین نیستی؟... نکنه ما تو عالم زر متعهد شدیم که مستقل از تو زندگی کنیم؟؟؟؟؟... جدا نمیخوای به روت بیاری که یه جایی...یه روزی... یه زمان دور یه سری موجود رو ول کردی رو یه کره ای؟؟؟ من نمیدونم با این وضع باید چی رو قبول کنم درموردت. حکمتت رو ، رحمتت رو ، بزرگیت رو ، مهربونیتو، عدالتت رو.....

به قول "حفی" اصلا من جای تو تو جای من!!!.... با این چیزایی که من دارم میبینم کدوم یکی ازین صفتا به ذهنت میرسید؟؟؟.... به خودت قسم هیچکدوم اینا حتی یه لحظم از یه گوشه پرت ذهنت نمیگذشت...... خدایا میفهمی خستگی چه حالیه؟ ناراحتی چه حالیه؟ گریه و بغض تو گلو چه حسی داره؟ دل درد و درد دل چه جور دردیه؟ گرسنگی رو حس کردی تا حالا؟ دیوونه شدی از بی کسی و بی چارگیت؟... دلت گرفته وقتی عزیزترین کسات جلو چشمت پرپر میشن؟ دلت اصلا برا هیشکی سوخته تا حالا؟ تا حالا کسی رو دوس داشتی که ناراحتیش ناراحتت کنه؟ تا حالا شده درد پاره های تنت رو ببینی و نتونی مرهمش بذاری؟ تا حالا درد یکی دیگه دردت اورده؟ اصلا کسی داشتی که بخوای دوسش داشته  باشی و ما رو هم یخورده درک کنی؟....

نه خوب...الان داری به من یه نیشخند میزنی و میگی "من خدام. این کاستی هایی که عرض کردید در وجود من جایی نداره...من کمال مطلقم...." نخیییییر.... اینطورا نیس... اون آدم بدبخت تر از ما معلوم نیس چی خورد که اونجوری آبروشو بردی و انداختیش کره زمین ... از همون روز لعنتی کلا با بنی ادم سر ناسازگاری برداشتی.... این شرایطی که من دارم میبینم اختیارش دست اون بدبختایی که بهش دچارن نبوده... هیچ جوره قابل تحلیل نیس... حتی اگه الان استادم بیاد و با اون جمله ی معروف که : "گاهی ما با ذهن زمینیمون نمیتونیم درست برداشت کنیم از وقایع" سفسطه کنه باز من میگم که این چیزایی که من دارم میبینم هیچ جوره به هیچ قانونی جور نیس....

اگه پدر خونواده کار نکنه و بقیه تو فقر مطلق زندگی کنن و با بیچارگی و ترس هر روزشون رو به شب برسونن کی مقصره؟ اگه تو همین شرایط ،زمینه بدبختی و عصبی شدن و بی ادب شدن و نامتعادل شدن و آینده زشت و وحشتناک برا کسی آماده شد تقصیر کیه؟اگه کسی خواست کار مفیدی انجام بده و "نتونست" و شرایطش ههههیچوقت تو همه زندگیش براش مهیا نبود مقصر کیه؟ اگه خدا خدا کنی که آبروت نریزه و همه وجودتم برا این مساله تلاش کنن اما یکی دیگه همه چیتو،زندگیتو،شخصیتتو ، آیندتو ، اهدافتو به گند بکشه مقصر کیه؟ کدوم احمقی میگه آدم مختاره؟ کدوم بیشعور معلوم الحالی میگه آدم خودش زندگیشو آیندشو میسازه؟... بیزارم ازین همه سفسطه. این همه شعار، این همه دروغ.... خدایا اینا رو هم تو به این احمقا یاد دادی یا که تنهایی یاد گرفتن و از خودشون دراوردن؟...

چرا من کاری از دستم بر نمیاد؟؟؟؟........... دارم سکته میکنم از ندونستن و نتونستن.... اینو هم متوجه نمیشی...میدونم........

من حالم بده خدا.... همون حالی که تو انگار بخاطر خدا بودنت نمیتونی درست درک کنی....... حال بد که برا خداها وجود نداره....

کثافت کره زمینو برداشته..... از اولشم همینجور بوده.... این ادما اگه یه ذره قانون رو هم نداشتن از بدترین حیوونا پست تر میشدن... شک ندارم......انقدر خرکی به اشرف مخلوقات بودنتون افتخار نکنید ......


پ . ن :دولت فقر خدایا به من ارزانی دار..... (مشتی زر مفت و رندانه....)

پ . ن : خدایا خودت اینجوریش کردی خودتم درستش کن لطفا...از دست منم که کاری بر نمیاد....گناه این بچه ها چیه واقعا؟............

پ . ن : قهوه ای بپوش! اصلا هر چی چیز قهوه ای تو دنیاس تقدیم به تو!!!! تو خوب باشی منم حالم خوبه!!!!!!!!!!!!!!

[ شنبه 28 آبان1390 ] [ 1:57 ] [ April ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره خودم

من اکنون احساس میکنم
بر تل خاکستری از همه آتشها و امیدها و خواستن هایم
تنها مانده ام
و گرداگرد زمین خلوت را مینگرم
و اعماق آسمان ساکت را مینگرم
و خود را مینگرم .
و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ،
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو اینجا چه میکنی ؟
امروز به خود گفتم :
من احساس میکنم
که نشسته ام زمان را مینگرم که میگذرد .
همین و همین ...

"دکتر شریعتی"
امکانات وب